برچسب:
نویسنده: نگین صفری
خیلی وقته میخام درباره این موضوع بنویسم.چیزی که این روزها بهشدت ذهن جوون ها را درگیر کرده... به قول یکی همه دارن میرن.... یا در آرزوی رفتن .... یه سری به طور جدی دارن زبان میخونند و یه سری قراره شروع کنند....اما واقعا فقط رفتن کافیه؟ خب صادقانه بگم ,یه سری از ماها فقط عقده ی خارج رفتن را داریم... در پاره ای از موارد دیده شده طرف رفته یه کشوری که از کشور خودشم بدتر بوده .... فقط براینکه بره! خب یه سری هم فقط میخان برن که بی حجاب باشن ...
برچسب:
نویسنده: نگین صفری
نمیدونم چرا هرسال این موقع خیلی سفت سرما میخورم... داشتم فک میکردم یه دوره هایی چه قدر سرماخوردگی بی اهمیت شده بود... یادمه بغل دستم اعظم سرمای بدی خورده بود و کلی لباس رو هم پوشیده بود... و بهش گفتم چاق شدیا ... و نگرانم نشدم که چرا اومده مدرسه و الان من ازش میگیرم... نگرفتم هم... یا اینکه یادمه آنقدر آبریزش بینی داشتم که دستمال کاغذی هایی که شب قبل گذاشته بودم داخل کیفم تموم شد وهرروز به خودم میگفتم خب چرا جعبه دستمال کاغذی را نمیارم...
برچسب:
نویسنده: نگین صفری
بله بله در این پست لازم و واجبه در مورد تربچه ها بنویسم. تربچه ظاهری جذابی و باطنی خشن داره... یعنی زیاد بخوری دلتو میزنه و زیادیش دلدرد میاره... بله بچه خوبه اما برا یکی دو ساعت و نهایت یک روز .... زمانش زیاد که میشه دیگه داغون میشی... والااا. شما را میرسونه به اینجا که اصلا چرا ازدواج؟خخخخختربچه عزیز وقتی متولد میشه دلتو میبره .... اما یک هفته پس از تولد با دلدردهاش شروع میکنه رو مخت رفتن و بی خوابت کردن... خب بله خوش شانس باشی تربچت مثل تربچه من تا هفت صبح بیدار نباشه... مریض که میشه میخای
برچسب:
نویسنده: نگین صفری
داشتم کامنتای وبلاگ را به خاطر مزاحمی که تازگی وبلاگ پیدا کرده و میاد فحش های رکیک مینویسه و فضای روانی وبلاگ را به هم ریخته میبستم.....(میدونی کلا تا میبینند یه دختر شکست خورده ،سریع میگن برم رو مخش راه برم....برم باش دوس شم... اصلا یه وضعی....حالا هی در و دیوار وبلاگت بنویس من متاهلممممم....من یک عشق داشتم رفت.... برا همین گفتم خب بهتره در وبلاگو ببندم... وبلاگ برای ابرازعشقم به تو درسال ۹۲ ساخته شد و حالا که رفتی و خب دیگه نمیخونی و وضع کامنتا هم
برچسب:
نویسنده: نگین صفری
در مورد این موضوع نمیتونم با کسی صحبت کنم ... پس باید بنویسم...چه قدر تلخ...خبر رفتن اون آدم مهربونی که میشناختم...پارسال قبل از یلدا دیدمشون...کمی خسته بود.. منو نشناخت...اما خب با گرمی بهم سلام کرد و من خودم معرفی کردم ...جزو آدم های مورد احترام و مورد علاقه من...یه مرد دوس داشتنی و بزرگوار... اینا را دلی مینویسم... شاید اون آدم هیچ وقت ندونه که برا شنیدن خبر فوتش نشستم گریه میکنم ... اما نمیدونم چرا این خبر این قدر برام سنگینه...
برچسب:
نویسنده: نگین صفری
برچسب:
نویسنده: نگین صفری
برچسب:
نویسنده: نگین صفری
برچسب:
نویسنده: نگین صفری