خرید بک لینک
انفجار دل (انتھای ۔۔۔۔ سابق)ازهر دری آمد دلم از پنجره رفتی /با زور نمی شد بکشم دور تو دیوار صفحه اصلی| عناوین مطالب| تماس با من| قالب وبلاگ| پروفایل تلخ... تاريخ : جمعه دوم آبان ۱۴۰۴ | 2:9 | نویسنده : ---- در مورد این مسئله نمیتونم با کسی صحبت کنم ... پس باید بنویسم...چه قدر تلخ...خبر رفتن اون آدم مهربونی که می‌شناختم...پارسال قبل از یلدا دیدمشون...کمی خسته بود.. منو نشناخت...اما خب با گرمی بهم سلام کرد و من خودم معرفی کردم ...جزو آدم های مورد احترام و مورد علاقه من...یهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگین صفری تاريخ: چهارشنبه 11 شهريور 1405 ساعت: 17:50

خیلی وقته می‌خام درباره این موضوع بنویسم.چیزی که این روزها به‌شدت ذهن جوون ها را درگیر کرده... به قول یکی همه دارن میرن.... یا در آرزوی رفتن .... یه سری به طور جدی دارن زبان میخونند و یه سری قراره شروع کنند....اما واقعا فقط رفتن کافیه؟ خب صادقانه بگم ,یه سری از ماها فقط عقده ی خارج رفتن را داریم... در پاره ای از موارد دیده شده طرف رفته یه کشوری که از کشور خودشم بدتر بوده .... فقط براینکه بره! خب یه سری هم فقط میخان برن که بی حجاب باشن ...

برچسب: نویسنده: نگین صفری تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 17:30

نمی‌دونم چرا هرسال این موقع خیلی سفت سرما میخورم... داشتم فک میکردم یه دوره هایی چه قدر سرماخوردگی بی اهمیت شده بود... یادمه بغل دستم اعظم سرمای بدی خورده بود و کلی لباس رو هم پوشیده بود.‌‌.. و بهش گفتم چاق شدیا ... و نگرانم نشدم که چرا اومده مدرسه و الان من ازش میگیرم... نگرفتم هم... یا اینکه یادمه آنقدر آبریزش بینی داشتم که دستمال کاغذی هایی که شب قبل گذاشته بودم داخل کیفم تموم شد وهرروز به خودم میگفتم خب چرا جعبه دستمال کاغذی را نمیارم...

برچسب: نویسنده: نگین صفری تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 17:30

بله بله در این پست لازم و واجبه در مورد تربچه ها بنویسم. تربچه ظاهری جذابی و باطنی خشن داره... یعنی زیاد بخوری دلتو میزنه و زیادیش دل‌درد میاره... بله بچه خوبه اما برا یکی دو ساعت و نهایت یک روز .... زمانش زیاد که میشه دیگه داغون میشی... والااا. شما را می‌رسونه به اینجا که اصلا چرا ازدواج؟خخخخختربچه عزیز وقتی متولد میشه دلتو می‌بره .... اما یک هفته پس از تولد با دلدردهاش شروع میکنه رو مخت رفتن و بی خوابت کردن... خب بله خوش شانس باشی تربچت مثل تربچه من تا هفت صبح بیدار نباشه... مریض که میشه میخایادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگین صفری تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 17:30

داشتم کامنتای وبلاگ را به خاطر مزاحمی که تازگی وبلاگ پیدا کرده و میاد فحش های رکیک می‌نویسه و فضای روانی وبلاگ را به هم ریخته میبستم.....(میدونی کلا تا می‌بینند یه دختر شکست خورده ،سریع میگن برم رو مخش راه برم....برم باش دوس شم... اصلا یه وضعی...‌.حالا هی در و دیوار وبلاگت بنویس من متاهلممممم....من یک عشق داشتم رفت.... برا همین گفتم خب بهتره در وبلاگو ببندم... وبلاگ برای ابرازعشقم به تو درسال ۹۲ ساخته شد و حالا که رفتی و خب دیگه نمیخونی و وضع کامنتا هم

برچسب: نویسنده: نگین صفری تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 17:30

در مورد این موضوع نمیتونم با کسی صحبت کنم ... پس باید بنویسم...چه قدر تلخ...خبر رفتن اون آدم مهربونی که می‌شناختم...پارسال قبل از یلدا دیدمشون...کمی خسته بود.. منو نشناخت...اما خب با گرمی بهم سلام کرد و من خودم معرفی کردم ...جزو آدم های مورد احترام و مورد علاقه من...یه مرد دوس داشتنی و بزرگوار... اینا را دلی می‌نویسم... شاید اون آدم هیچ وقت ندونه که برا شنیدن خبر فوتش نشستم گریه میکنم ... اما نمیدونم چرا این خبر این قدر برام سنگینه...

برچسب: نویسنده: نگین صفری تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 17:30

زندگی سرتاسر پیچ در پیچ استگاهی پیچ هایش خسته ات میکنندگاهی شگفت زدهگاهی شاد...دینگ:کاش نقاشیم خوب بود این متنم را باید تصویری ثبت کنم... اینجوری نصفه شددینگ:دلم میخاد یه دوهفته یه آدم خیلی پولدار باشم ببینم چه جوریه....دینگ:ما با شش میلیون حقوق ،یه خانواده چهارنفره را اداره میکنیم...فعلا مشکلی نداریم... آفرین بر مدیر خانه....دینگ:یکی بیاد کمد منو مرتب کنه خخخخخدینگ:حافظ را گشودم گفت خودتو خسته نکن خخخخخ. یعنی واقعامعنیش همین بودادینگ:من سه تا لباس زمستونی دارم که تاحالا نپوشیدم چون هوا سرد نمیشه... آخرش بخاطر لباس ها میرم یه سفر کانادا ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگین صفری تاريخ: دوشنبه 12 دی 1401 ساعت: 12:03

خیلی وقته میخام درباره این موضوع بنویسم.چیزی که این روزها بهشدت ذهن جوون ها را درگیر کرده... به قول یکی همه دارن میرن.... یا در آرزوی رفتن .... یه سری به طور جدی دارن زبان میخونند و یه سری قراره شروع کنند....اما واقعا فقط رفتن کافیه؟خب صادقانه بگم ,یه سری از ماها فقط عقده ی خارج رفتن را داریم... در پاره ای از موارد دیده شده طرف رفته یه کشوری که از کشور خودشم بدتر بوده .... فقط براینکه بره!خب یه سری هم فقط میخان برن که بی حجاب باشن ... عاقا جدی میگم.... این مورد هم دیده شده....خب یه سری اینجا کار پیدا نمیکنند یا هر چی امتحان میدن قبول نمیشن و میرن یک جای دیگه که پذیرش بشن. هرچند این هم جای بحث داره اما معقول تره....یه نکته هست واقعا کاش همون جور باانگیزه و وجدان که برا یه کشور دیگه کار میکردیم برا کشور خودمونم همینجور کار میکردیم... خب میگی اونجا قدر میدونند یا پول بهتر میدن؟قدر که؟؟آخرش تو خارجی حساب میشی... پول؟خب هزینه های زندگی و خرید دریک کشور دیگه و بلیط هات هم در نظر بگیر....خب سارا مخالفی؟نهموافقی؟نهاین ها که مینویسم صرفا تحلیل و انتقاد و نوشتن دیدگاهم هست...میگم فقط نخام برم که رفته باشم .... رفتن راحت نیست... تو باید یک سال زبان بخونی... آزمون بدی.... هزینه کنی.... بعد بری و از صفر شروع کنی.... با خانوادت و آدمایی که دوستشون داری خداحافظی کنی... شاید تا دفعه بعد که بیای نباشن... باید با خاطراتت خداحافظی کنی... انگار یه بیل برمیداری و خودتو از ریشه قطع میکنی... بله. تو میشی شهروند یه کشور دیگه و خب اگه بچه داری بچت متفاوت و نوه تو به شدت متفاوت تر بزرگ میشه....به نظرم اگه رفتید دیگه بین شش ماه تا یه سال غذاهای ایرانی را ادامه بدید... دیگه همون طور که با فرهنگ اونادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگین صفری تاريخ: دوشنبه 12 دی 1401 ساعت: 12:03

نمیدونم چرا هرسال این موقع خیلی سفت سرما میخورم... داشتم فک میکردم یه دوره هایی چه قدر سرماخوردگی بی اهمیت شده بود... یادمه بغل دستم اعظم سرمای بدی خورده بود و کلی لباس رو هم پوشیده بود... و بهش گفتم چاق شدیا ... و نگرانم نشدم که چرا اومده مدرسه و الان من ازش میگیرم... نگرفتم هم...یا اینکه یادمه آنقدر آبریزش بینی داشتم که دستمال کاغذی هایی که شب قبل گذاشته بودم داخل کیفم تموم شد وهرروز به خودم میگفتم خب چرا جعبه دستمال کاغذی را نمیارم... و تنها نگرانیم تموم شدن دستمال کاغذی های کیفم بود... و اینکه حالا چه جوری برم از معلم یه دستمال کاغذی بگیرم....یا مهمون میومد خونمون ،میگفتیم چرا شیرینی نمیخوری؟میگفت سرماخوردم و برامون مهم نبود که الان ماهم میگیریم....و نمیگرفتیماما کووید کوفتی ۱۹که اومد یهو حساس شدیم... ای وای سرفه... فرار.... و اگه سرفه ات میومدباید نگه میداشتی چون چپ چپ نگاهت میکردند... بغل دستیت اعظم اگه یه عطسه میکرد میترسید ی که مبادا تو هم بگیری ....نکنه کووید کوفتی بوده؟!!!یا سوال میشد که دیروز از کوچه ای که عمه کوویددار گذشته رد شدم ،نکنه منم مبتلا شده باشم....و دیگه به هم دست ندادیم.....خونه هم نرفتیم....دورشدیم.....چه ویروسی بود... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگین صفری تاريخ: دوشنبه 12 دی 1401 ساعت: 12:03

صفحه بندی