در مورد این مسئله نمیتونم با کسی صحبت کنم ... پس باید بنویسم...چه قدر تلخ...خبر رفتن اون آدم مهربونی که میشناختم...پارسال قبل از یلدا دیدمشون...کمی خسته بود.. منو نشناخت...اما خب با گرمی بهم سلام کرد و من خودم معرفی کردم ...جزو آدم های مورد احترام و مورد علاقه من...یه مرد دوس داشتنی و بزرگوار... اینا را دلی مینویسم...
شاید اون آدم هیچ وقت ندونه که برا شنیدن خبر فوتش نشستم گریه میکنم ... اما نمیدونم چرا این خبر این قدر برام سنگینه... قلبم تند تند میزنه...بدنم یخ زده...
تلخ...
چرا آدمای خوب زود میرن؟
من همیشه شنیدم که خیر دیگران را میخاست...
من از اون آدم به لبخند و یه چهره دوس داشتنی یادمه... شبیه پدرم
همیشه لبخند میزد... آدمی نبود که خودشو بگیره...
حیف...
...
امیدوارم بتونه بااین محور کنار بیاد...
برچسب:
نویسنده: نگین صفری